تبليغاتX
دیروز ,امروز, فردا

عاشق
یه کاری کن که میتونی   از عشق چیزی نپرس که نمیدونم

 

 

هر شدم عاشقت         پس چرا تو نمیدونی

دوست دارم....

 

 

خدا نگهدار عزیزم.................

نوشته شده ــــــــــــــــــــــَ

|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:32 |

وقتی گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود......

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 16:24 |
عشق بالا ترین مقام نیست پس اینقدراگاه غرور دار نداشته باش..

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 16:20 |
یاد دیوارهای شی ای...
alone
|+| نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 22:22 |
یا امام رضا (ع)
|+| نوشته شده توسط عاشق در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 16:35 |

امشب دل بی قرارم این شعرو زمزمه می کنه....

 من تو زندگیم غمی ندارم ولی گاهی خود به خود غم و غصه یارم می شن...آخ که چه با وفان این دو مهربون....

 بی اختیار دستم به قلم رفت و نوشت....

نوشت تا بارون اشکام جون و دل گرفتم آروم بگیره....

·´`· دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ·´`·

·´`· دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه ·´`·

·´`· وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام ·´`·

·´`· اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه ·´`·

·´`· بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم ·´`·

·´`· با تو اما می رسم به قله ی آوازم ·´`·

·´`· اگه تا آخر این ترانه با من باشی ·´`·

·´`· واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم ·´`·

·´`· با یه چشمک دوباره, منو زنده کن ستاره ·´`·

·´`· نذار از نفس بیفتم, تویی تنها راه چاره ·´`·

·´`· آی ستاره آی ستاره ·´`·

·´`· بی تو شب نوری نداره ·´`·

·´`· این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره... ·´`·

·´`· تویی که عشقمو از صدای من می خونی ·´`·

·´`· تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی ·´`·

·´`·تویی که هم نفس همیشه ی آوازی ·´`·

·´`· تویی که آخر قصه ی منو می دونی ·´`·

·´`· اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه ·´`·

·´`· اگه خونم بی چراغه, چشم تو تاریکه ·´`·

·´`· می دونم آخر قصه می رسی به داد من ·´`·

·´`· لحظه ی یکی شدن تو آیینه ها نزدیکه...* ·´`·

....نــــزدیــــکــــه....

|+| نوشته شده توسط عاشق در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 16:23 |
    1. شعر من آغاز نيست
      شعر من تكرار نيست
      شعر من پايان تلخ قصه ايست
      كز تمام حادثه تكرار و آغازش نمايان است و بس
      وز تمام طول قصه
      نيست جز ناباوري ها
      قصه ام پايان ندارد
      از عدم هم تا ابد راهي مگر هست؟
      قصه از آن جا شروع شد
      از همان جا كه عدم بود
      از همان جا كه سياهي
      رنگ تو رنگ خودم بود
      از همان جا كه تو فهميدي خدايي
      نيست جز تو هيچ و هيچي
      چون تو تنهايي، تو يكتايي، خدايي
      سال ها انديشه كردي
      چون غرورت نشكند
      معشوق را خود آفريدي
      كودكت را نام دادي
      نام عاشق
      تا غرورت نشكند...
      گفتي بزرگي، صاحب عز و جلالي
      خنده كردي...
      تا غرورت نشكند
      معشوق را بازيچه كردي
      اين همه رنگ آفريدي
      تا بداني كه من از خود مي رسم تا تو
      و يا از خود به خود
      يا از همه دنيا
      به دنياي بزرگ رنگ هايي كه تو دادي
      آري، اما خنده كردي و فريبم دادي و گفتي
      كه نيرنگ و فريب آري گناه است
      عاقبت جاي گنه كار
      در ته چاه است
      چاه است؟!
      اي خدا چاهي مگر هست؟
      روز اول خود نگفتي...
      هرچه ديدي، هر كجا ديدي
      خود راه است؟
      نگفتي؟
      صبر كن
      فرصت بده
      آري به ذهنم آمد
      آري يادم آمد
      يادم آمد حكم قتل قاصدك اعدام بود
      يادم آمد هديه ي آن كه قصاص قاصدك را مي كند الهام بود
      پس چه شد؟
      گفتي كه نسيان هم گناه است!!!
      آه... درد و رنج و غم تا كي خدايا؟
      آه... از هستي رسيدن تا عدم تا كي خدايا؟
      آه... بازي با تمام واژه ها تا كي خدايا؟
      آه... تا كي گفتن حق كفر محض است؟
      تا به كي؟
      تا كي خدايا؟
      گفته بودم قصه ام پايان ندارد...
      گفته بودم.
 
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
 
|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 20:25 |

 

روزگاریست در این کوچه گرفتار توام

 

باخبر باش که در حسرت دیدار توام

 

گفته بودی که طبیب دل هر بیماری

 

پس طبیب دل من باش که بیمار توام

 

عشق يعني حسرتي دريك نگاه عشق

 

يعني غربتي بي انتها

 

عشق يعني فرصت اما كوتاه

 

عشق يعني مرگ اما بي صدا

|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 20:17 |

نميگم دوستت دارم
نميگم عاشقتم
ميگم ديونتم كه اگه يه روز

 ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست . . .

يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم،

تو هم منو شكستيولي اشكالي نداره،

 حالا خاك زير پاتم !

اي دوست به جز عشق تو

در سر من هوسي نيست
جز نقش تو بر صفحه ي

دل نقش كسي نيست

قلب مهربانت

 مثلثي رامي ماند

 در درياي عشق

مرا در خود كشيدي

 برموداي من !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 19:57 |

( عشق مظهر زندگی است )

اگر عشق را از دست بدهید در حقیقت زندگی را از دست داده اید پس

 زندگی را در آغوش بگیرید....

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 19:3 |

توصيه دخترانه : اگه يه موقع مورد حمله يک پسر قرار گرفتی شلوار اونو بکش پايين دامن خودتو بده بالا ! فکر بد نکن! آخه اينجوری تو ميتونی بدویی ولی اون نميتونه

SmS


چرا عاقل كند كاري كه بعدا خود به خود گويد خودم كردم كه لعنت بر خودم بادا بادا مبارك بادا


SmS

سلام خوبي؟ موبايلم حالش بده ... شارژ نداره ... صفحه نورش کم شده، حالش خيلي بده ... سرفه مي کنه ... کمکش کن، آخه inbox اش هواتو کرده ...

یواش گوشیتو بزار سر جاش تا هیچکس نفهمیده سر کاری

SmS

اس ام اس زدم خداحافظی کنم, اگه خوبی بدی از ما دیدی حلال کن آخه من فردا برای همیشه دارم میرم کره ماه تا بتونم تا ابد دورت بگردم


SmS

از ترکه می پرسن خواهرت دختر زائیده یا پسر؟ میگه به من اطلاع ندادن, هنوز نمیدونم دایی شدم یا خاله

SmS

=  =
(.)          (.)
(0
o
)
 (-----------)
هی بهت گفتم دست تو دماغت نکن, گوش نکردی, اینم نتیجش


SmS

برادر ترکه پشت در اتاق عمل بود, پرستار صدا می زنه: همراه مریض, ترکه می گه: .......۰۹۱۲ اگر در قلب مرا باز کنی صدایی خواهی شنید که میگوید:
.
.
.
.
.
جون مادرت درو ببند سوز میاد

SmS

تو كه میدونی من زیاد به خیابونا وارد نیستم
.
.
.
میشه بگی از كدوم طرف میشه قربونت برم؟؟


SmS

به اندازه تمام سلولهای بدنم دوستت دارم (از طرف یک تک سلولی) شوخی کردم دیونه تو که می دونی نفس منی ( ازطرف یک مرده)

SmS

۱۷۵+۱۶۴۵۸۴
-
۱۴۵۵ /۴۵۴۷+
۵۱+۴۴۴*۴۵۹۲۲/۲۲
نخیر هر جور حساب می کنم نمی تونم ازت دل بکنم

SmS

 

اعتبار دوستی شما رو به اتمام است ، برای شارژ مجدد آن یک بوس بفرستید

SmS

LOVE :
L : لنگه تو پیدا نمیشه !
O :عمرمی !!
V : وجودمی !!
E : انگار SMS رو اشتباهی فرستادم !!


SmS

میدونی طبق آخرین آمار کم جمعیت ترین جای دنیا کجاست ؟
نمیدونی ؟؟!!
.
.
قلب منه که فقط تو توی اون ساکنی !!

 

SMS
سلام.اصلا نمي خواستم بيدارت کنم ولي مجبورم.من ميخوام برم دستشويي ولي تاريکه مي ترسم تو رو خدا تو هم بيا—


SmS

مي خواستم ببينم شبا که مي خواي بخوابي گوشيتو خاموش مي کني که سره کارت نزارن...

SmS

ترکه ميره خاستگاري ازش ميپرسن خونه داري؟ ميگه: رفيقام گفتن تو دختر بيار خونه با ما

SmS

نيروي انتظامي گفت: در سال 85 ده درصد کاهش تلفات جاده اي داشته ايم تا سال 87 تلفات جاده اي به صفر خواهد رسيد و ان شاالله تا سال 89 در جاده ها زاد و ولد هم خواهيم داشت

SmS

ترکه ميره پمپ بنزين كه بنزين بزنه. طرف بهش ميگه: ســـوپر ميخواي؟ ميگه: نه، خانوادگي باشه!

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:10 |

جدید جدید اس ام اس

 

: شاهکار ادبیات: شب بود وخورشيد به روشني مي درخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها همراه با خانواده اش در سكوت گوشخراش شب قدم زنان نشسته بود!  

 

بزرگترين مشغله فكري كودكان اينه كه چرا داداش كايكو دستمال قدرتش رو تو جيب خودش نمي ذاشت؟!

 

فارسی تایپ نکردم که با لهجه بخونید:
Mashhadcell:
mojodie shoma dere temom mere, age mojoditare afzayesh naden delkhori pish miye.
Sakhtete? Nemeteni?
Eshteba kerdi mashhadcell kheridi!

 

اگه ديدي بچه اي كنار يك روزنامه نشسته و روزنامه زرد شده...
بدون كار بچه نيست، تبليغ ايرانسله!


به حیف نون ميگن: يه ميوه خوشمزه، آبدار و شيرين نام ببر.
ميگه: خيار!
بهش ميگن: خيار كجاش آبدار و شيرينه؟
حیف نون ميگه: با چايي شيرين بخور، نظرت عوض ميشه!

مي دوني چيني ها به دوقلو چي ميگن؟ اين چون اون، اون چون اين!

اگه گفتی Love is Your Face یعنی چی؟
یعنی جمالتو عشقه!


مي دوني نصف النهار چيه؟ شامي است كه از نهار باقي مانده.

به حیف نون ميگن شنيديم آدم شدي! حیف نون ميگه: نامردا شايعه كردن!

می دونی فرق پیردختر با پیرپسر چیه؟
اولی موفق نشده ازدواج کنه.
دومی موفق شده ازدواج نکنه

حیف نون دکتر می شه، به مریضش قرص می ده می گه: یکی قبل از خواب بخور، یکی قبل از بیدار شدن!
گوسفنده مشما مي خوره، شير پاكتي توليد مي كنه!

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:8 |

اس ام اس توپ توپ ۱۳۸۷

 

 

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره

 

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم

 

اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا

 

ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم

 

بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

 

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه

 

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!

 

 

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .!؟!؟

بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد.

 

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

 

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

عشقي که تو را نثار ره کردم در سينه ي ديگري نخواهي يافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:6 |

اس ام اس های عاشقانه جدید و توپ

 

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره . يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم . يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

عاشقي را تنها شرط ناله و فرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست ساقيا امشب صدايم با صدايت ساز نيست يا که من بسيار مستم و يا که تو سازت ساز نيست

 

اسمت را روي كاه نوشتم خراب شد .. اسمت را روي شمع نوشتم آب شد .. اسمت را روي قلبم نوشتم شكست .. جمع كن بابا خودتو با اين اسمت

 

بيچاره پسرها اگه تيپ بزنن برن بيرون ميگن با كي قرار داري؟ اگه لباسهاي معمولي بپوشن ميگن اصلا سليقه نداري اگه زياد بگن دوستت دارم . ميگن باز چه نقشه اي تو سرته اگه نگن دوست دارم ميگن پاي كس ديگه اي وسطه اگه زياد بهشون زنگ بزني ميگن اعتماد نداري اگه يه مدت زنگ نزنن ميگن سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخندن ميگن لوس شدي اگه نخندن ميگن چه مرگته عاشق شدي اگه شام بخوان ميگن همش به فكر شكمتي اگه شام نخوان ميگن چي كوفت كردي

 

دوست دارم تو سيب باشي و من چاقو پوستتو بکنم مي دوني چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سيب رو بکنه بايد همش دورش بگرده

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار
ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم
مال تو نبوده

 

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

 

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند

آغاز.

 

تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم

 

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

 

بلوتوث قلبت رو روشن کن
می خوام تمام وجودمو برات سند کنم
.
.
.
.
ها ها ها
ویروس داشت
الان می میری ....!

  

به سلطان حقيقت ها فراموشت نخوام کرد
تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد

 

گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم.
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم.
ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم.
تا نفس باقيست
اينجا انتظارت می کشم.....

 

وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست

 
وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............ ... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي

 

آهنگ جديد بنيامين : شرکت..... خلوت ........ دفتر ....... منشي ........خوشکل ..........تنها ........... نمياي ؟... نمياي ؟...... نمي خواي ؟

 

ميدونی قشنگ ترين گل دنيا چه شکليه ؟
نمی دونی؟
برو جلوی آينه می بينيش......

 

میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه.

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده...»

 

اگه تونستي زير آب يه نفس عميق بکشي يا اگه تونستي يه بوسه به آتيش بزني يا اگه تونستي همه ي ستاره هاي آسمون رو بشماري اون وقت من مي تونم تو رو فراموش کنم ...

 

برو تو ميکروسکوپ نگاه کن نگاه کن سرکاری نيست،نگاه کن
.
خوب دقت کن ? ديديش،اون دل منه که برات يه ذره شده!!

 

هر وقت دلت برام تنگ شد متن پایین رو بخون
.
.
.
ای کلک چه زود دلت برام تنگ شد.

 

اگر یک پروانه رو سرت نشست نپرونش چون من آدرس بهترین گل دنیا روبهش دادم.

 

از اداره گاز مزاحمتون میشم "اجازه میدین لبتونو گاز بگیرم

 

اگه بگی دیگه دوستم نداری جوجه می شم می رم توی باغچه اینقدر جیک جیک میکنم تا پیشی بیاد منو بخوره.

 

به اندازه دو تا چشمام دوست دارم ( ارادت مند شما موش كور )

 

روزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل در مرگم فکر کنم همیشه در کنارت خواهم بود

 

گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری اززلف سیاهش راداد .. وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد .. یادگاری به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 

کاش می شد عشق را ابراز کرد یا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم یا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت

 

گفت : عاشقی مرد ، بیا به یادش لحظه ای سکوت کنیم .
گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم ، باید عمری را ساکت باشیم

 


قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد

قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است

قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد

تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی

چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم

لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپار شدی

من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم

قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك رويای بيدار شدنی است

آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد

سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد

دفتری كهنه و پوسيده ، دلی نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم

تو كه آمدی دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت

اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود

قصه من و تو قصه شمعی خاموش نشدنی است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:4 |

اس ام اس اورم براتون

 

لپتو بيار جلو
1
2
3
4
5
6
7
8
9
تا صدم كه بشمارى از بوس خبرى نيست

 

اخونده دختر پسر رو لب تو لب تو مسجد میبینه میره میگه مگه شما خانواده ندارین حیا ندارین دین ندارین ایمان ندارین پسره میگه چرا حاج اقا همه اینا رو داریم فقط خونه خالی نداریم

 

 

به حیف نون ميگن سخت ترين كار دنيا چيه ميگه پر كردن نمكدون، بهش ميگن چرا؟ ميگه آخه سوراخاش خيلي ريزه

 

اگر عاشق شدی در شهر غربت ... سوار خر بشو برگرد ولایت!

 

يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم !

 

حیف نون  سواره تاکسي ميشه . زنشو ميشونه رو صندلي جلو که راننده تو اينه نبينتش

 

 

کوتاه ترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده . . . . . . . . . . . نيشتو ببند

 

 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست

 

 

تا به حال به این فکر کردید که چرا به ماه عسل میگویند ماه عسل و چیز دیگری نمی گویند . ما بر آن شدیم که جواب این سئوال را برایتان پیدا کنیم که از این قرار است . در كشور بابل در چهار هزار سال پیش رسمی وجود داشته است كه بر اساس آن یك ماه پس از مراسم عروسی ، پدر عروس برای دامادش یك نوع نوشیدنی شیرین كه از عسل درست شده بود تهیه می كرده ، آنها این ماه را ماه عسل می گفتند . امروزه این اصطلاح را برای ماه نخست ازدواج بكار میبرند.

 

تركه داشت اظهار نظر مي‌كرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف مي‌كنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته

 

دانش آموزه سركلاس ميره با قوانين رياضي ثابت كنه تركا خرن، ميگه قبول دارين بادكنك كه بخرين آخرش مي تركه . همه ميگن : بعله . بعدش مي نويسه :بادكنك خريدن = بادكنك تركيدن . بعدش بادكنك رو از طرفين ساده ميكنه ميشه : خريدن = تركيدن . بعدش دو طرف مساوي رو منهاي يدن ميكنه ميشه : ترك = خرشده

 

امید دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند

 

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست


چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

 

قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم

 

حیف نون بعد از عمليات داشته شهدا رو جمع و توي پلاستيک مي کرده بين شهدا يه زخمي بوده که به زحمت ميگه من زخمي هستم شهيد نشدم تركه ميگه بيا برو توي پلاستيک شهيد شدي بدبخت داغي نميفهمي

 

ديوونه ميره پيش دکترميگه يه کتاب نوشتم به نام ((صداي پاي اسب))دکترمي خونه ميبينه 500 صفحه نوشته پيتيکو....پيتيکو.....پيتيکو

 

حیف نون داشت اظهار نظر مي‌كرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف مي‌كنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته

 

پسره به دختره ميگه : چقدر امشب خوش بگذره ، سه تا بليط سينما گرفتم ! دختره ميگه : چرا سه تا ؟ من و تو که 2 نفر بيشتر نيستيم ؟ پسره ميگه : نه ، سه تا بليط گرفتم واسه بابا و مامان و داداشت

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم حیف نون  ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 

براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم

 

زمان طولاني ميشودبراي کساني که غصه دارند.کوتاه ميشود براي کساني که شاد هستند. دير مي گذرد براي کساني که منتظر هستند زود مي گذرد براي کساني که عجله دارند اما.................... اما ابدي ميشودبراي کساني که عاشق هستند

 

هيچکس تنهاييم را حس نکرد لحظه ويرانيم را حس نکرد در تمام لحظه هايم هيچکس وسعت حيرانيم را حس نکرد آن که سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد

 

لبريزتر از هزار پيمانه شديم ديوانه‌تر از هزار ديوانه شديم ديديم گلي به روي ما مي‌خندد از پيله درآمديم و پروانه شديم

 

به حیف نون ميگن از اينکه همسرت را عزيزم خطاب ميکني چه احساسي داري ؟؟ ميگه احساس گناه !!!!!!!!! ميگن چرا ؟ ميگه آخه اسمش يادم نيست

 

به حیف نون ميگن از چه راهي براي تنظيم خانواده استفاده ميکني؟؟؟ ميگه در حياط رو قفل ميکنم

از دور چه زيباست امواج آبيه عشق اما دريغ و افسوس چون مي رسي سراب است

معلمه به شاگردش ميگه برو يه مورچه نر پيدا کن وردار بيار. بچهه فرداش يه مورچه مياره معلمه ازش ميپرسه خوب تو حالا از کجا فهميدي که اين مورچهه نره؟ بچهه ميگه آخه جلوي مدرسه دختروونه پيداش کردم

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:3 |
 

اس ام اس توپ    

 

به بنده خدا میگن: بابات به «رحمت ایزدی» پیوست! بنده خدا میگه: «رحمت ایزدی» دیگه کیه؟ میگن: نه، منظورمون اینه که «به دیار باقی شتافت»! میگه: «دیار باقی» کجاست؟ میگن: یعنی «دار فانی» رو وداع گفت! میگه: «دار فانی» دیگه چه‌جور داریه؟ میگن: یعنی «رخت از این دنیا بر بست»! میگه: منظورتون رو نمی‌فهمم! میگن: الاغ! بابای خرت مرد! میگه: خر من که بابا نداشت!

 

به حیف نون  میگن: یه میوه خوشمزه، آبدار و شیرین نام ببر، میگه: خیار! بهش میگن: خیار کجاش آبدار و شیرینه؟ حیف نون  میگه: با چایی شیرین بخور، نظرت عوض میشه

 

اختفوا یا ایها الذین لایتمسمسون. (تف بر شما ای کسانی که اس ام اس نمیدهید

   

هرگز ندیدم برلبی لبخند زیبای تو را ... هرگز نمیگیرد کسی در قلب من جای تو را

هیجان زده نشو! پشت یه کامیون نوشته بودن!

  

عمو فیلترباف **بله** فیلتر منو بافتی؟ **بله** مردمو دست انداختی؟ **بله** معرکه راه انداختی؟ **بله** چاخان به هم بافتی؟ **بله** انقلاب اومده **چی چی آورده؟**اس ام اس**با صدای چی؟** مرگ بر آمریکا!

 

در آفریقا هر روز آهویی چشم باز می کند که می داند که باید تند تر از شیر بدود تا طعمه شیر نشود ، و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود وگر نه گرسنه می ماند ، مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم اینه که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی ... (نلسون ماندلا

  

هوا سرد است!

به روى بینى‏ام از سقف منزل مى‏چکد باران،زمین یخ، دست یخ، پا یخ، کمر یخ، سینه یخ، دل یخ.

 

غلط کردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" کردم . خدایا! ... .پاک، یخ کردم!

 

چراغى دارم اى یاران ..  که هر سالى در این ایام بارانى .. زمن چیزى عجایب‏ناک و هشت الهفت! مى‏خواهد .. چراغم، "نفت" مى‏خواهد! .. چراغى مانده از اجداد من باقى .. - الا یا ایها الساقى! - ... دمش سرد است و آهش گرم ... اما حیف، خاموش است!

  

الا اى مرد نفتى، مرد روغنمال چرکین جامه، در بگشا!... منم، من! مرد سرما خورده بى‏حال ... منم، من! مرد هالوى کوپن‏دار مشنگ بیخودى خوشحال! ... نباشد بشکه‏ات خالى، زبانم لال!

 


صد روز و اندى مانده تا نوروز ... صد روز طاقت سوز ... به فکر نفت باید بود - از امروز!

  

على از من کتاب و کیف مى‏خواهد .. حسن کفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا! ... زنم از من لباس پشمى و زربفت مى‏خواهد .. در این احوال وانفسا ... چراغم نفت مى‏خواهد!

  

ستایش باد خیاطان ایران را .. که ارزانى به ما بیچارگان کردند .. تنبان را .. مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى

  

الک، دفتر، سماور، اشک! .. یعنى کشک! .. خداوندا! .. دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است  .. وزیر نفت و بنزینا!... هوا سرد است!

...

 

نبرد رستم و یک لر:

رستم: چنانت بکوبم به گرز گران..... که دیگر نیایی به مازندران

لر: چنانت بکوبم به گرز بلوط..... که تر تر برینی به قبر عموت

 

تو بده:

۱. بخواب بده

۲. وایسا بده

۳. دولا شو بده

۴.لخت شو بده

۵. رو تخت بده اصلا هر جوری که دوست داری بده فقط اس ام اس بده!!!!!

 

به حیف نون می گن با شرمندگی جمله بساز. ميگه : ۰۹۳۵

  

حیف نون در خونه رو باز مي کنه مي بينه يه مرده سريع مي دوه بيرون . خلاصه دنبالش ميکنه . مرده بدو رشتيه بدو . بالاخره سرکوچه گيرش مياره . يقه شو ميگيره ميگه : مرتيکه اومدي عشق و حالتو کردي .... دمپايي رو کجا مي بري 

  

غضنفر با ماشينش يه دختر سوار مي کنه مآمورا جلوشو مي گيرن مي گن:خواهرم شما پياده شو .... حیف نون با تعجب مي گه :خواهر شماست؟!؟! وضعش خرابه ها...!

  

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 15:1 |
 

يکی بود، يکی نبود!

اونی که بود تو بودی،اونی که تو قلب تو نبود من

بودم.

يکی داشت، يکی نداشت!

 

اونی که داشت تو بودی ، اونی که غير تو کسی رو

نداشت من بودم.

يکی خواست، يکی نخواست !

 

اونی که خواست تو بودی، اونی که نخواست از تو

 جدا شه من بودم.

يکی گفت ، يکی نگفت:

 

اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به

غیر تو نگفت من بودم.

يکی موند ........يکی رفت....................!

 

برگرد............................

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 14:57 |

سلام دوستان امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد این داستان واقعی میباشد و داستان عشق خودمه که البته خلاصش کردم.

آره این قضیه مربوط میشه به دورانه بچگی من داستان این بود که یکی از اعضای فامیل که سن و سال زیادی هم نداشت عاشق من بود منم به این دوست داشتن توجه چندانی نداشتم وهمینطور گذشت تا این که از خواهرم گرفته تا بقییه فامیل همیشه به من گوشتزد میکردن که این دوست داره ولی من بازهم توجهی نکردم تا این که با یک دختر به اسم ...رفیق شدم اون خیلی خوشکل بود و منو خیلی دوست داشت منم که تو اون دوره تازه به دبیرستان رفته بودم وتمامه فکر و ذکرم شده بود این دختره به خاطره اون حتی مدرسه رو هم میپیچوندم اون قدر گرفتارش شده بودم که حتی میخواستم به پدر و مادرم بگم برن خواستگاریش اما مدتی که گذشت و من متوجه شدم که رفتارش با من خیلی بد شده امارش رو گرفتم باورم نمیشود کسی که با تمامه وجود میپرستیدمش حالا با کسه دیگه ای رفیق شده بود من باور نکردم یه نامه بهش نوشتم جریان رو بهش گفتم دیدم اره قضیه صحت داره داغون شدم 1هفته مدرسه نرفتم باورش برام سخت بود گریه کردم رنج کشیدم بلاخره با خودم کنار اومدم و کم کم متوجه شدم که عشقای این دوره همه از دم پر از نارفیقی و بی معرفتی و هر چی که فکرش رو بکنی شده کم کم با رفت و امدهایی که پیش اومد به همون فامیلمون علاقه مند شدم ولی منه احمق قدرت اینو نداشتم که بهش بگم دوست دارم گذشت و گذشت منم هر بار سعی میکردم بهش بگم یه ماجرایی پیش می امد که مانع از این کار می شد خیلی با خودم کلنجار رفتم بلاخره تصمیم گرفتم بگم که خیلی دوستش دارم ناگفته نماند که اونا محل سکونتشون رو عوض کردن و جایی اومدن که زیاد از خونه ی ما دور نبود.یه روز من و اون با خواهرم رفتیم بیرون تصمیم گرفتم بهش بگم و دستش رو گرفتم در همون حین که با هم قدم میزدیم بهش گفتم اونم گفت که منو میخواد کذشت من درسمم تموم شده بود ولی کمتر میدیدمش و این قضیه شدیدن عذابم میداد من واقعا دوستش داشتم کمی گذشت و متوجه شدم با یه پسره رفیق شده بازم شکستم با خودم گفتم خدا من چقدر بد بختم من از دوست داشتن که براش کم نذاشتم بعد نشستم با خودم گفتم مشکل من چیه دیدم اره حق داره اون سنش از من کمتره و من کلی بدم نه قیافه درستی نه تیپی ...گذشت و باز دیدمش با طرف قهر کرده بود دوباره با هم اشتی کردیم و قول داد که دیگه از این کارا نکنه بازم گذشت اومد با خاانوادش خونمون دیدم اصلا تحویل نمیگیره و اخم کرده به من هر چی بهش گفتم چیزی شده چیزی نگفت منم کمی شک کردم امارشو که گرفتم فهمیدم اره بازم با کسی دیگست با پسر همسایه خودشون دیگه سعی کردم از یاد ببرمش با این که برام دشوار بود امه خودش به من گفت اون نامزد داره بیا خودت بپرس ازش منم که رو این حدرکت ها حساسم با خودم قرار گذشتم که دیگه نبینمش و حتی اون رو فامیل خودم خطاب نکنم اما دیدم نه طاقت ندارم من دیونش بودم الان که این داستان رو مینویسم دارم مثل ابر بهار گریه میکنم اره داستانه ما هم اینجوری بود ولی با همه این وجود عشقت همیشه تو این سینمه عزیزم دوست دارم هر وقت هم مشکلی داشتی کافیه یه زنگ به من بزنی ای کاش تو هم دوستم داشتی.....ولی هنوزم وقتی تو چشام نگاه میکنه دست و پام می لرزه واشک تو چشمام جمع میشه...ولی تصمیم گرفتم دیگه با هیچ دختری رفاقت نکنم...عزیزم به خدا تا اخره عمر تو قلبه شکستمی و هیچ کس جز تو تو قلبم جا نداره و منمو بی کسی هام.

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 14:55 |

مزدا 323 [ داستان زیبا و عبرت آمیز ]

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم

 جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو

 دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ،

 اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي

 مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن

دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي

 پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي

ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به

 داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان

 و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با

 بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه

ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا

 ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه

 اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب

 

 و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از

 آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت

 گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف

پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم

، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .



دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر
عاشقي . چي شده ،

 راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه

 اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با

ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .



- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا

نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار

 داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي

 داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و

 پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و

 الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از

دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش

 کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع

 صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که

کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو

بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم

باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط

 بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .



دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در

حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:



-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را

 به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا

 گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد .

 پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي

موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش

 کردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد

 و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج

 شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي

 براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که

 دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک

 ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده

 بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل

 داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون

 آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون

کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي

 که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل

 مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ،

 همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که

نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:



- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو

 مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که

 کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 14:51 |
کیک تولد
cake-aroosi-persianv_(16).jpg

 

اینم کیک تولد تقدیم به همه

 

 شما دوستانم....

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 21:33 |
تولدم مبرک
امروز روز بزرگی برای من امروز خیلی خوشحالم چون

 

 

زمستون قبل از رفتنش منو به خانواده ام هدیه داد

 

    تولدم مبارک

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 21:19 |

 

لبریز سکوت سیاهم بدون تو

 

سرشار از شراره آهم بدون تو

 

چشمان انتظار مرا رنگ غم گرفت

 

ابری است آسمان نگاهم بدون تو

 

گشتم اسیر شبهای تلخ و نیست

 

راهی به سوی باغ گناهم بدون تو

 

در این کویر خشک و عطش سوز ،نازنین

 

خشکیده شاخ و برگ گیاهم بدون تو

 

باری ،غم است همنفس من دلیل آن

 

این گریه های گاه به گاهم بدون تو

 

تنها پناه من شد دیوار بی کسی

 

آری که بی پشت و پناهم بدون تو

 

چه کنم که دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:22 |

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم 
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم 
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:19 |

ميروی و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بی تو،

 يک عمر فرصت برای گريستن دارم اما براي تماشای تو،

همين يک لحظه باقی است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:15 |
|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:14 |
     امروز مخاطره امروز زندگي را آغاز كن...كن!

 

                                                 امروز كاري بكن!

 

                                                             نگذار كه به آرامي بميري....

 

                                                                                        شادي را فراموش نكن...  "

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:8 |
|+| نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:4 |
Happy     valentine

 

 

مبارک

|+| نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 19:16 |
تنها
|+| نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 19:5 |
|+| نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 19:5 |